header
@Modv_ir : برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید
مد وی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

پیکر صدیقه حکمت همسر خلبان شهید سرلشگر عباس بابایی از ستاد نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران تشییع شد.

در این مراسم حجج اسلام سیدمحمدحسن ابوترابی فرد، نایب رئیس مجلس شورای اسلامی،‌ شهیدی معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران، آل هاشم نماینده ولی فقیه در ارتش، امیر سرتیپ خلبان حسن شاه‌صفی فرمانده نهاجا، امیر سرتیپ خلبان علیرضا سرخور جانشین فرمانده نهاجا، امیر سرتیپ خلبان عزیز نصیرزاده معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی ارتش، حجت الاسلام والمسلمین جلیلی رئیس اداره عقیدتی سیاسی نهاجا، حجت الاسلام والمسلمین پورعابدی معاون نظارت، بازرسی و ارزشیابی مکتب اداره عقیدتی سیاسی نیروی هوای ارتش، حجت الاسلام والمسلمین امیری معاون تربیت و آموزش اداره عقیدتی سیاسی نهاجا، خانواده‌هایی بابایی و حکمت و جمع کثیری از فرماندهان پایگاه‌های هوانیروز ارتش و کارکنان لشکری و کشوری حضور داشتند.

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

تصاویر مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

مراسم خاکسپاری صدیقه حکمت

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

مراسم تشییع جنازه صدیقه حکمت

عکس های مراسم خاکسپاری همسر شهید بابایی

عکس های مراسم تشییع جنازه همسر شهید بابایی

———————————————————————————————————————–

در همین زمینه بخوانید :

* مادرم نمی‌خواست من با یک نظامی ازدواج کنم

وقتی که عباس از من خواستگاری کرد، ۱۵ ساله بودم و حتی به خانواده اعتراض کردم که آیا من اضافی و سر بار شما هستم که می‌خواهید مرا رد کنید؟! قلبم، عباس را با عنوان پسر عمه دوست داشت اما فکرش را نمی‌کردم که از من خواستگاری کند. بعد هم مادرم گفت: «من نمی‌خواهم دخترم را به نظامی بدهم آن هم شغل حساسی که عباس دارد، پرواز می‌کند و هر لحظه در خطر است». پدر و مادرم فرهنگی بودند. مادر می‌گفت: «حداقل دخترم باید درس را ادامه بدهد و از نظر تحصیلی بالاتر از ما باشد؛ الان برای ازدواج او زود است». تا اینکه، عباس توانست خانواده را راضی کند و به عقد هم درآمدیم. مهریه من ۱۰۰ هزار تومان بود. خود عباس برای من مهریه بود و هیچ وقت مهریه‌ دیگری طلب نکردم.

* گران‌ترین هدیه عباس را به خانواده فقیری بخشیدم

در دوره عقدمان در دانشسرای مقدماتی تحصیل می‌کردم. مدت کمی مانده بود تا ازدواجمان. عباس به من یک پالتو پوست هدیه داد که خیلی زیبا و گران‌قیمت بود. طبیعی بود که از این هدیه خوشحال شوم اما از این کارش تعجب کردم و به او گفتم: «عباس، این پالتو پوست خیلی زیبا و گران است. شما که به دنبال این چیزها نیستی، پس چرا برای من خریدی؟».

چند روزی گذشت. عباس مرا به خانواده‌ای فقیر معرفی کرد. وقتی با آن خانواده صحبت کردم، با خود گفتم باید این پالتو را به این خانواده بدهم. اما چون هدیه بود و برای من ارزشمند، با عباس مشورت کردم و گفتم: «عباس، یک چیزی بگم؟» او لبخندی ‌زد و گفت: «خب بگو چیه؟» گفتم: «من که می‌دانم تو متوجه شدی؛ اما چون احساس کردم هدیه‌ای که به من دادی خیلی ارزشمند است، می‌خواهم آن را به خانواده فقیری که معرفی کردی، بدهم». اشک از چشم‌های عباس جاری شد، خدا رو شکر کرد و گفت: «ممنونم از تو» به او گفتم: «من فکر کردم تو ناراحت می‌شوی؟ و فکر می‌کنی برای من بی‌ارزش بوده که می‌خواهم آن را ببخشم».

* نمی‌توانستم لحظه‌ای بدون عباس روی زمین قدم بردارم

بعد از ازدواج‌مان، به دزفول رفتیم. منزل ما در پایگاه هوایی بود. خیلی نگران عباس بودم. هر وقت هواپیمایی از زمین بلند می‌شد، استرس و اضطراب من هم شروع می‌شد؛ اما سعی می‌کردم با خواندن دعا، او را بدرقه کنم و منتظر آمدنش باشم. وقتی هم که می‌آمد، یا دوبار زنگ می‌زد یا دوبار به در می‌زد و من می‌فهمیدم خودش است.

وقتی در کنارم بود، آرام بودم اما وقتی می‌رفت، هر صدای زنگ بی‌موقع یا تلفن غیر منتظره‌ای حالم را متلاشی می‌کرد. حرف‌های عباس در ایامی که در کنار هم بودیم، برای من هدیه بزرگی بود. در آن لحظات، عباس به جای اینکه از مسائل دنیوی حرف بزند، همیشه از رفتن و شهادتش و نگهداری من از فرزندان و خودم حرف می‌زد.

به موضوع سلامتی خیلی اهمیت می‌داد و همیشه تأکید می‌کرد باید مراقب خودم باشم. شفاعت دنیا و آخرت، قیامت، قرآن و شهادت. تمام مدت حرف‌هایمان این گونه بود. من هم از این حرف‌هایش لذت‌ می‌بردم. دراین مدت کوتاهی که در کنار هم زندگی می‌کردیم، همین حرف‌ها را می‌زدیم. همین‌ها بوده که مرا ساخت و آماده شهادت خودش کرد. چون نمی‌توانستم بپذیرم، لحظه‌ای بدون عباس روی زمین قدم از قدم بردارم. اما خانه خدا، صبری که خداوند داد، باعث شد تا بتوانم بعد از شهادت عباس طاقت بیاورم.

* به عباس می‌گفتم: چرا منو بدبخت کردی؟

عباس خود را خاک پای حضرت علی‌ (ع) هم نمی‌دانست اما او واقعاً علی‌وار بود. زندگی کردن با چنین شخصی واقعاً سخت بود. خودش هم می‌گفت: «زندگی کردن با من سخت است» به شوخی به عباس می‌گفتم: «پس چرا منو بدبخت کردی؟» او گفت: «به جز تو کسی رو پیدا نکردم که تحمل زندگی با من را داشته باشد».

* دست‌هایی که بسته بود

خانه‌ای که در پایگاه هوایی به ما دادند، خانه درجه‌دارها بود نه یک فرمانده. بنده از بس که برای باز کردن لوله چاه فاضلاب آشپزخانه تلمبه زده بودم، دست‌هایم پینه بسته بود. در حالی که همسر فرماندهان دیگر، ماشین و راننده داشتند، خانم‌هایشان در ویلا زندگی می‌کردند و خریدهایشان را هم دیگران انجام می‌دادند با این وجود از زندگی با عباس با اینکه خیلی پایین‌تر از سطح حقیقی‌اش بود، راضی بودم و لذت می‌بردم.

* هیچ کاری را از عباس پنهان نمی‌کردم

ما در زندگی تفاهم داشتیم و همدیگر را درک می‌کردیم. چون من و همسرم خوب همدیگر را می‌شناختیم، از حرف‌های یکدیگر دلخور نمی‌شدیم. او صداقت داشت. به روح خودش قسم من در زندگی اختیار تام داشتم و حتی بدون اجازه‌اش می‌توانستم سفر خارج از کشور بروم اما آب خوردن را هم از او پنهان نمی‌کردم.

وقتی مسئله‌ای را به او می‌گفتم: «او می‌گفت خب خودت می‌دانی چه کار کنی» اما پاسخ می‌دادم «تو همسرم هستی و باید به همه مسائل آگاه باشی».

* عباس در آمریکا هم اعتقاداتش را حفظ کرد

جوان‌ها برای الگو قرار دادن تمام شهدا، باید شخصیت آنها را حتی قبل از انقلاب بررسی کنند. همسرم قبل از انقلاب در آمریکا هم پایبند به اعتقادات مذهبی‌ بود.

عباس قبل از رفتنش به آمریکا خودش را متعلق به من می‌دانست. یعنی برای اینکه خودش را مقید کند که به فکر نامحرم نباشد و نامحرمی در کشور اجنبی نظر او را جلب نکند، و درحقیقت برای دور ماندن از وسوسه شیطان، در ایران تصمیم ازدواج می‌گیرد و عکس مرا هم پنهانی از آلبوم برداشته بود و با خود به آمریکا برده بود. دوستانش تعریف می‌کردند که آن زمان دخترهای ایرانی مقیم در آمریکا و آمریکایی‌ها راحت بودند. عباس هم که خوش سیما بود. دخترهای زیادی تقاضای دوستی و صحبت با عباس می‌کردند اما او سرش را پایین می‌انداخت و عکس مرا به آنها نشان می‌داد و می‌گفت: «ایشون همسر من هستن».

* و حرف آخر

همه ما در هر قشر و مسئولیتی، در قبال خون شهدا مسئول هستیم.

یک نظر

  1. محمد زنگویی گفته است :
    خرداد ۵ام, ۱۳۹۵

    با سلام اینجانب محمد زنگویی دانشجوی لیسانس اب خیز داری کشاورزی استان بوشهر تحصیل بنده هم به نوبه خود این حادثه دردناک که باعث فوت همسر شهید عباس بابایی تسلیت عرض می نمایم اگر اخبار و اطلاعات در این زمینه دارید به شماره موبایل من اطلاع دهید ۰۹۰۱۰۲۴۲۴۱۸

ارسال نظر






a b